تبليغاتX
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
روز نوشت های مامان و بابای " محمدمهدی " برای سالهای دورش

دوستان عزیزم؛ خوبین؟ الحمد الله . ما که اگر ببینیم یه خار کوچولو توی پای یکی از شما رفته ناراحت میشیم . با این ویروس جدید چه کار میکنید روش پیشگیری تون چیه ؟ من که هر لحظه و ثانیه نگران محمد مهدی هستم . چند روز پیش سرما خورد من و بابا ابراهیم ، گل پسر رو بردیم دُختُر   (دکتر به زبون محمدمهدی ) و تجویز کلی دوا + چهارتا آمپول . بیچاره پسر  تا فهمید موضوع جدیه با نگاه به من و باباش التماس میکرد ما هم چاره ای نداشتیم چون می خواهیم عروسک سالم و سرحال پیشمون باشه نه اینکه با اون خس خس سینه و نفس تنگ .  من که با هر سرفه اش میگفتم الهی دردت بخوره توی سر مامانت.
 همون شب دایی خلیل و خانواده مهربونش اومدن خونه ما . دایی حال و احوال مارو پرسید از محمد پرسید گفتیم سرما خورده. اونم شدید و تب داره... دایی کمی از این در گفت و از اون در که باید مواظب باشید که خدای نکرده تشنج نکنه . مرتب پاشویه بشه و شب سعی کنیم بیدار بمونیم ما هم قول دادیم این کارها رو بکنیم . اما انگار  که اطمینان نداشت آروم در گوشم گفت دایی دوای درد پسرت پیش منه منم خوشحال شدم گفتم چیه؟  دایی گفت باید یه ذره از موهای سرم رو بچینی و غروب فردا زیر پاش دود بدی اما بین خودمون باشه اگر خوب شد من بهت میگم سرّ این راز چیه.
 خانومش ناراحت شد گفت اوس خلیل تا الان چهار تا بچه بزرگ کردم همشون سرما خوردن حتی علیرضا تشنج هم شده چرا تا الان به ما این موضوع رو نگفتی؟ اونم  با خنده این رو اضافه کرد که مگه نمیدونی نوه عزیزتره...
 منم فردای اون روز با جون و دل این عملیات رو انجام دادم و نتیجه ش رو گرفتم . واقعا عجیب بود محمد مهدی خوب خوب شد باورتون میشه اما پسر من خوب شد حتی دیگه دوا نخورد.
 دایی فردا اومد حال غنچه رو بپرسه . من هم گفتم عالیه .  اونم این داستان رو گفت که زمان بچه گیش همیشه سرش به شکل خنده داری قیچی قیچی بوده و مردم موهاش رو  برای دوای سرما خوردگی میبردن ، به دلیل اینکه اعتقاد داشتن که اون زمانی که توی شکم مامانش بوده هفت ما ه بیشتر سن بارداری مامانش نبوده پدرشو از دست داده و میگفتن موهای چنین فردی با این مشخصات دوای سرما خوردگیه.. ما که واقعا دیدیم نتیجه شو  .
الان چند روزه از اون مورد مریضی میگذره امروز گلاب رفت در کابینت رو باز کرد او شیشه شربت ها رو دید الکی ادای سرفه و مریضی رو در اورد گفت مامان دوا بده من مریضم تب دارم من از بس خندیدم محمد تعجب کرده بود خلاصه مجبور شدم شربت استامینوفن به خوردش بدم  .. اونم با یه روش خوب و همیشگی ..  با سرنگ




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin