تبليغاتX
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
روز نوشت های مامان و بابای " محمدمهدی " برای سالهای دورش

سلام مرسی و ممنون از احوال پرسی های همه شما دوستای خوبم همه چیز به خوبی گذشت عروسی برادرم  حسین  و زینب بود که خیلی خوب بود جای همه دوستان سبز خوش گذشت
همه دوستای قدیمی و همسایه ها فامیل دور و نزدیک و دوستای دوران کودکی مامانم که زمان قبل از انقلاب ساکن آبادان بودند و جنگ اونا رو از هم جدا کرده بود ؛ همه توی  این مراسم بودند و با اومدنشون جشن ما رو مزین کردند فامیلای پدری محمد مهدی که از شهرهای نزدیک  ودور زحمت کشیده و کلی راهو  اومدند دوستای خانوادگی همسرم و همکارهای بابام دوستای بچه گیمون اگه بخوام بگم و بنویسم کلی میشه اما روی هم رفته جشن 20 بود تیپ محمد مهدی هم اگه گفتید چی بود یه کت شلوار شیک با کفش مجلسی همه ذوق کرده بودند اما از همه بیشتر ما بودیم که با ذوق به این شاه داماد کوچولو نگاه میکردیم از اول مجلس تا آخرش هم میرقصید و شده بود سوژه فیلمبردار و تمام مدت  می رقصید . جای همه شما دوستان خوبم خالی بود . خصوصا مژده و هستی که قرار بود حتما شرکت کنند اما میدونم که نتونستن . راستی چند تا دیگه از دوستانم رو دعوت کردم اما با اینکه راهشون دور نبود نیومدن . اما من خیلی دوس داشتم میومدن

امشب هم عروسی ندا دختر خاله مدینه منه توی امیدیه . و الان داریم آماده میشیم بریم
برای خودش و آقا عبد الله آرزوی خوشبختی داریم




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin