تبليغاتX
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
روز نوشت های مامان و بابای " محمدمهدی " برای سالهای دورش

محمد مهدی رو صبح عید بیدار کردیم البته یه کم بد خلقی کرد اولش . شبش هم تا دیر وقت بیدار بود . اما وقتی لباساشو دید با ذوق پوشیدشون . و باشون عکس گرفت و بعد هم با من و بابایی رفتیم نماز .

شرمنده دوستان هستم که دیر به دیر پست میذارم . اما همیشه سر میزنم . این هم عکس یادگاری

      

این هم شیخ مهدی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط مامان محمد مهدی

این روزا محمد مهدی مرتب میگه من بزرگ شدم و خیلی از کاراشو و کارای من و باباشو انجام میده. خودش میره یخچال آب بخوره. تنهایی میره جیش میکنه . پتو و بالشش رو خودش میاره پیش باباش دراز بکشه و میدونه فحش چیز بدیه و همه نزدیکانمو در دوست داشتن طبقه بندی کرده . بعضیا رو دوتا بعضیا رو سه تا بعضیا رو شیش تا و بعضیا رو حتی هفت تا دوس داره.

اما دوستان عزیزم نمیدونم چرا در پوشیدن شورت و شلواراش همیشه یه پاچه شون گم میشه  شما نمیدونین

مامانی خیلی دوستت دارم هفت تا

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط مامان محمد مهدی

این آقا خوشتیپه آقا سعید پسر دوست بابایی عمو فرزدق است

توی سفر قبلی فرصت نشد ببینمش اما خیلی دوسش دارم و دوس دارم زودتر ببینمش

سعید جان ممنونم که برام عکساتو فرستادی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط مامان محمد مهدی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin