تبليغاتX
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
روز نوشت های مامان و بابای " محمدمهدی " برای سالهای دورش

 

بابایی امروز یه شعر نوشته و داد که با اون به محمد مهدی بالا و پائین و راست وچپ رو آموزش بدم

کاشکی بابایی بیشتر براش بنویسه .. بابایی ممنونیم

 

 

مهدی جون چشماتو وا کن

به بالا سرت نگا گن

یه پرنده رو درخته

دستتو  براش بالاکن

 

زیر پات یه جوی آبه

توش یه ماهی خواب خوابه

رنگ اون سرخ اناری

پولکاش هم بی حسابه

 

دست راست بابا نشسته

سر کار بوده و خسته

یه بوسش کن رو پیشونیش

بهش بگو خستگی بسه

 

دست چپ مامان خونه

با چادر نماز می خونه

نباید مزاحمش شد

اینو مهدی خوب میدونه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط مامان محمد مهدی
   سفر


سلام و هزار و سیصد تا سلام  

حالتون خوبه نی نی هاتون چطورن ؟ کوک کوکن ؟ خوبن که انشاالله ؟

می خوام از محمد مهدی براتون بنویسم . خدا رو شکر مرحله ترک شیرش تمام شد . به راحتی  . مدت دو الی سه هفته ای به هیچ کس نگفتم و خودم باهاش کلنجار میرفتم . یه عالمه تنقلات گرفته بودم تا حس میکردم میخواد بهونه بگیره یه چیز بهش میدادم بخوره که آروم بشه .

یه چیز دیگه اینکه روز رأی گیری گل پسرم خودش رأی مامانی رو توی صندوق انداخت اما یه آقای بدجنس اجازه نداد ازش عکس بگیریم ولی خوب یه چند تا وقتی که توی راه بودیم ازش گرفتم.

 

چند روز پیش گلاب از خواب بیدار شد گردنش درد میکرد بهش گفتم ماما چیه چی شده کجات درد میکنه می خواست بگه گردنم بلد نبود گفت مامان گیرم .

این روزا یه خورده لجباز شده دائما در یخچال رو باز میکنه اگر سطل ماست بود که در میاره و همه جا رو ماستی میکنه بعد شروع میکنه به خوردن . یا اینکه هر خوردنی دیگه رو ناخنک میزنه و یا آب خوردن رو بهونه میکنه که در یخچال رو باز و بسته کنه به این بهانه مرتب سرش توی یخچاله

سه تا نی نی داره که به اندازه یه دنیا دوستشون داره اسماشون هم عسل و امل و نی نی . چشمتون روز بد نبینه همین نی نی که از همه کوچیکتره رو من یه روز سلیقه ام گل کرده بود با پونز زدم توی دیوار بعد از چند دقیقه محمد مهدی با چشمای از حدقه در آمده نگاه من میکرد و به نی نیش گاه میکرد و از ته دل آه میکشید و میگفت مامان نی نیم یعنی اینکه بیارمش پایین منم از اینکه میدیدم بچم این همه دلش واسه نی نی آویزون سوخته غیرتی شدم زود پریدم نی نی رو آوردم چه لحظه دردناکی شده بود من الان وصفش میکنم شما مجسم کنید چی شد . محمد مهدی توی بغلش محکم فشار میداد و بچم بچم میکرد و میبوسیدش چنان بغلش کرده بود که دل سنگ و به درد می آورد  منم از اون روز که متوجه علاقه محمد مهدی به سه تا بچه اش شدم دیگه با احتیاط رفتار میکنم عسل که هر شب باید پیشمون بخوابه خودش که مرتب شروع میکنه به بوسیدنشون .  بابایی رو هم مجبور میکنه کله کچلشو ببوسیم

 

عزیز مامان .براش نوارهای قصه و ترانه های کودک میذارم اما عاشق کتاب داستاناشه . قصه شنگول و منگول و حبه انگور رو هم خوب تعریف میکنه اما به حبه انگور میگه حبه منگور . شعر یه توپ دارم قلقلیه و  پیشی پیشی رو کامل میخونه سوره کوثر رو هم دست و پا شکسته میخونه . ذهن خوبی داره واسه شعر خوندن

 

به محض اینکه مداد و دفتر میگیره دستش پیله میشه به اینکه باید اسب بکشی. منم که استعداد نقاشیم خوب نیست هر چیزی میکشم به غیر از اسب مثلا جوجه و شروع میکنم به جیک جیک کردن قبول نمیکنه که نمیکنه میگه حتما باید اسب باشه منم دست به دامن باباش میشم که بیا بابا اینو از سرم وا کن

تا بابا بزرگ پدریشو میبینه به عربی بهش میگه ادو ادو " بعد بعد "  یعنی اینکه " بازهم بازهم " که پدر بزرگ شروع کنه به خوندن شعرهای عربی با آهنگ و ریتم قشنگ محلی محمد مهدی هم بالا و پایین بپره و برقصه پدر بزرگ میدونید چی بهش میگه میگه که اول باید بیای منو ببوسی بعدش واست میخونم محمد مهدی هم یه بوس مشتی میگیره و میده . مرتب سراغ مامان فاطمه و بابا خلف رو میگیره . و ازم میخواد شماره تلفنشون رو بگیرم و باهاشون صحبت کنه

دوست داره هر دم به ساعت تویه حمام باشه و آب بازی کنه

   

چند روز دیگه ما عازم مشهد هستیم پروازمون از آبادانه . البته مشهد زیاد نمی مونیم بعد اون هم قصد داریم به چند تا از دوستامون که شمال کشور هستن یه سری بزنیم دوست دارم یه طوری بشه که به همه دوستا رو بتونم ببینم و یه خاطره خوب برامون بمونه چون اولین سفر شمال من ومحمد مهدی و باباشه . برگشتنی اگه فرصت شد یه روز هم تهران میمونیم و دیدار خاله مریم و خانواده مهربونش.

 گلاب از همین الان با ذوق و شوق همه این کلماتو برای بابا تکرار میکنه : هواپیما دریا  قایق  ماهی آب بازی و ...

تا فرصتی دیگر




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط مامان محمد مهدی

چند روز پیش تولد سوره گلی بود.. البته من و محمدمهدی چون عازم اهواز بودیم نشد توی جشنش شرکت کنیم .اما در اولین فرصت که بیائیم میریم کادوشو میدیم

سوره جان .. تولدت رو به تو و مامان سوسن و بابا و ستایش تبریک میگیم .

                      




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط مامان محمد مهدی

عید امسال محمد مهدی یه سفره هفت سین اختصاصی داشت که بابایی براش تدارک دید .. یه آکواریوم بود که هرچی دم دست بود توش ریختیم  و محمد مهدی که تا دقایقی قبل از تحویل سال خواب بود با چشمانی خواب آلود با تعجب نگاهش میکرد و می پرسید این چیه . اون چیه . بعد سر سفره نشست و همراه ما دعای تحویل سال را خواند




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط مامان محمد مهدی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin