سلام گلم محمدم
هرچه که بزرگتر میشی به شیطونی و شیرین کاریات اضافه میشه
اول هفته همراه بابا جون و مامان جون رفتیم اهواز که یه سرویس خواب خوشگل برای پسرم بخرم . بعد از اون ور بابا ابراهیم بیاد دنبالمون و بریم خرمشهر خونه خاله بابایی
ترتیب همه کارهای مربوط به اهواز رو دادم و منتظر بابایی شدیم اومدنش با چند روز تأخیر شد آخه کار داشت اونجا موندن ما هم خیلی خوب شد چون خاله حلیمه که پنج روز در هفته به خاطر درمان مجبور میشد اهواز باشه ، تا اینکه فهمید ما اونجاییم دست یونس رو گرفت و آمد پیشمون . خلاصه اینکه تو با داداشت حسابی کیف کردی امیدوارم این عشق و دوستی شما ماندگار باشه
توی این مدت شیطنتت هات گل کرده بود با این قد کوچولوت از مبلها میرفتی بالا و لامپ ها و پنکه رو مرتب خاموش و روشن میکردی یا اصرار داشتی مث یونس توی خیابان دوچرخه سواری کنی


عصرش از ماهشهر میهمان اومد که اونایی که قراربود دانشگاه ثبت نام کنند موندند و بقیه برگشتند
شبی که بابایی آمد اهواز بعد از افطار همراه خاله و یونس رفتیم بازار امام هم خرید و هم گردش با اینکه هوا گرم بود ، خیلی خوش گذشت . بگذریم از اینکه شما آقا محمد یه کمی بابا رو اذیت کردید اما خوب صفای با هم بودن یه چیز دیگه است
صبح فرداش برداشتیم و عزم سفر کردیم به خرمشهر اونجا هم خوب بود و خوش گذشت. بابا ابراهیم یه خاله خیلی مهربون و پیر داره که دوست داره مرتب بهش سر بزنیم از دیدن ما خیلی خوشحال شد. مرتب محمد رو میبوسید و گله میکرد که چرا دیر به دیر بهش سر میزنیم اولی که رسیدیم زهرا دختر عمو محمد(پسر خاله بابا) سبد اسباب بازیاشو آورد و ریخت زمین و با محمد مهدی شروع به بازی کردند اونجا هم شما آقا محمد کلی شیطونی کردید از مبلها بالا میرفتید و لامپها رو خاموش و روشن میکردی اما روی هم رفته خوش گذشت


شب آخر افطار منزل آقا علی پسر خاله بابا شام دعوت داشتیم با بچه ها حسابی سرگرم شدی با دو تا دختر ناز و مامانی به اسمهای جمانه و سنا

از وقتی که رفتیم جمانه اصرار داشت که حتماً باید شب پیش اونا بخوابیم وای که موقع رفتن چه گریه هایی میکرد پشت سرمون بیچاره دلمو سوزوند روی هم رفته خاطره های خوبی رو تو یه اون هفته داشتیم

در ضمن چون هوا خیلی آلوده بود نتونستیم بریم کنار شط و داخل شهر از محمد مهدی عکس بگیریم
انشا الله عید نوروز











