تبليغاتX
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
روز نوشت های مامان و بابای " محمدمهدی " برای سالهای دورش
   2..


به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

 

مامانای عزیز و مهربونی که با کامنتهای قشنگتون من و محمد مهدی کوچولو را دراین دنیای مجازی در جمع خودتون پذیرفتین

 

زینبم ... مامان محمد مهدی

 

محمد کوچولو با اومدنش زندگی شیرین ما رو شیرین تر کرد

محمد وقتی به دنیا آمد همش 3کیلو و 450 گرم وزن و نیم متر قد داشت کوچولو بود اما تا دلتون بخواد سفید برفی بود دستای کوچولو و کشیده لبای غنچه ای و قرمز چشماشو با هزار خواهش تمنا باز میکرد

دانیال(پسر عموامین و خاله نصرتش) تا میدید چشمای محمد بازه چنان با ذوق میدوید و میگفت (گعد گعد ) یعنی بیدار شد و اما   گردنش همیشه کج و شل و ول بود باباش دوست داشت بغلش کنه اما میترسید

 

 

عزیز دل مادر تا موقعی که هنوز از چله در نیومده بود مشکل شیر خوردن داشت شش روزش که شد نافش افتاد هفت روزگی لباس پلوخوری تنش کردم دادم دست بابا بزرگ و مامان جونش بردن مطب دکتر حاتمی اهواز ختنه اش کردن منو محمدمهدی تقریبا دوازده روز اهواز خونه مامان جونش بودیم (سلطان منش )

 

 

 

بعد بابا ابراهیم اومد دنبالمون همگی راه افتادیم بطرف رامشیر اما چه استقبال جالبی بود اول از همه رفتیم خونه بابا بزرگ پدری محمدمهدی. خیلی قشنگ از نوه شون استقبال کردن شرینی و نقلی بود که روی سر محمدمهدی و من میریختن همون موقع عمو عیسی مرغ جلوی پای منو محمدمهدی سربرید(البته یه گوسفند روزتولدش سربریده بودیم) گفت نی نی رو بغل کنم و از روی خون مرغ رد بشم همگی خونه بابا بزرگ دور هم جمع شدیم کلی آقا محمدمهدی رو تحویل گرفتن مامان بزرگش مرتب می آمد و من و محمد میبوسید

 

 حدوداً بعد از یکی دو ساعت رفتیم خونه خودمون خونه ما دیوار به دیوار منزل بابا بزرگه جاتون خالی از آنچه میدیدم لذت بردم خونه تمیز مثل یه دسته گل اتاق ما رو هم تزئین کرده بودن یه چیز خیلی جالب تر اینکه مادر شوهرم همیشه تعریف میکرد که وقتی آقا ابراهیم بابای محمدمهدی  به دنیا آمد واسش یه گهواره فلزی که اون موقع ها خیلی کلاس داشت از آبادان خریدیم تا بعد از اون هر نینی که به دنیا می آمد توی خانواده از اون براش استفاده میکردن. خواهر برادرا. تا اینکه رسید به نوه ها آقا ابراهیم همیشه میگفت که دوست داره بچه خودمون هم توش بخوابه دیدم کنار تخت خودمون همون گهواره رو البته به رنگ تخت خواب ما دراوردن و گذاشتن تو اتاق خیلی از دیدن این  منظره ذوق کردم و محمد مهدی رو با عشق توش خوابوندم

 

الان دیگه آقا محمدمهدی برای خودش مردی شده راه میره حرفهای تک جمله ای میزنه اما هنوز به من میگه ددی کلمه بابا رو خیلی زود گفت وابستگی محمد و باباش به هم زیاده وقتی که میفته یا اینکه چیزیش میشه میترسم به باباش بگم نسبت به محمد حساسه. مرتب منو تشویق میکنه که دوست داره پسرش درست تربیت بشه.. آقا محمد به موتور و دوچرخه علاقه زیادی داره موتور که میبینه دستاشو به علامت گاز دادن بالا میبره و شروع میکنه به گاز دادن کلمه تت تت رو به  زبون که میاره یعنی تک چرخ.. یه موتور شارژی براش گرفتیم هنوز درست بلد نیست ازش استفاده کنه داداش یونس شو خیلی دوست داره( یونس پسر خاله خودمه که منو مامان صدامیکنه و محمد مهدی رو داداش)

 

 

( یونس و زهرا )

 

محمدمهدی نفس منه نمی تونم حتی یک لحظه ازش دور باشم اونم به من خیلی وابسته است

 جدیداً یاد گرفته به دمپایی یا کفش میگه تیتام یعنی کفشام

 فداش بشم الهی به جوری لبای قشنگشو میزاره روی گونه ام شروع میکنه به بوس کردن یا اینکه گونه خودشو میاره با زبون بی زبونی میگه بوسم کنید




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط مامان محمد مهدی

این پست اول رو استثنائا بابا مینویسه

چون محمد مهدی و مامانش دو سه روزیه اهوازن .. آخه بابابزرگ اینا خونه شونُ عوض کردن و رفتن کمکشون کنن .. بابا طبق معمول سرش شلوغه و کار داره .. ولی با همه این احوال قول یه سفر به جای خوش آب و هوا رو بهشون داده .. آخه این روزا .. خصوصا دیروز هوا به شدت آلوده بود .. خاک اینگار مه بود .. ضمنا گرم هم بود

تا پست بعدی که مامان بنویسه .. بای




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط مامان محمد مهدی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin