تبليغاتX
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
محمد مهدی کوچولو .. و خاطراتش
روز نوشت های مامان و بابای " محمدمهدی " برای سالهای دورش

گروه نمایش رامهرمز در رامشیر برنامه ای برای کودکان اجرا کردن که من و محمد مهدی رو عمو محمد دعوت کرد و این عکس  هم هدیه و یادگار اون روزه که عمو برای محمد مهدی گرفت

نمایش شش جوجه کلاغ و روباه مکار .. به کارگردانی خانم عباس زاده

محمدمهدی: عمومحمد ممنونم و دوستت دارم .. شیش تا

http://www.atings.com/uploads/1257444791.jpg




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی

دوستان عزیزم؛ خوبین؟ الحمد الله . ما که اگر ببینیم یه خار کوچولو توی پای یکی از شما رفته ناراحت میشیم . با این ویروس جدید چه کار میکنید روش پیشگیری تون چیه ؟ من که هر لحظه و ثانیه نگران محمد مهدی هستم . چند روز پیش سرما خورد من و بابا ابراهیم ، گل پسر رو بردیم دُختُر   (دکتر به زبون محمدمهدی ) و تجویز کلی دوا + چهارتا آمپول . بیچاره پسر  تا فهمید موضوع جدیه با نگاه به من و باباش التماس میکرد ما هم چاره ای نداشتیم چون می خواهیم عروسک سالم و سرحال پیشمون باشه نه اینکه با اون خس خس سینه و نفس تنگ .  من که با هر سرفه اش میگفتم الهی دردت بخوره توی سر مامانت.
 همون شب دایی خلیل و خانواده مهربونش اومدن خونه ما . دایی حال و احوال مارو پرسید از محمد پرسید گفتیم سرما خورده. اونم شدید و تب داره... دایی کمی از این در گفت و از اون در که باید مواظب باشید که خدای نکرده تشنج نکنه . مرتب پاشویه بشه و شب سعی کنیم بیدار بمونیم ما هم قول دادیم این کارها رو بکنیم . اما انگار  که اطمینان نداشت آروم در گوشم گفت دایی دوای درد پسرت پیش منه منم خوشحال شدم گفتم چیه؟  دایی گفت باید یه ذره از موهای سرم رو بچینی و غروب فردا زیر پاش دود بدی اما بین خودمون باشه اگر خوب شد من بهت میگم سرّ این راز چیه.
 خانومش ناراحت شد گفت اوس خلیل تا الان چهار تا بچه بزرگ کردم همشون سرما خوردن حتی علیرضا تشنج هم شده چرا تا الان به ما این موضوع رو نگفتی؟ اونم  با خنده این رو اضافه کرد که مگه نمیدونی نوه عزیزتره...
 منم فردای اون روز با جون و دل این عملیات رو انجام دادم و نتیجه ش رو گرفتم . واقعا عجیب بود محمد مهدی خوب خوب شد باورتون میشه اما پسر من خوب شد حتی دیگه دوا نخورد.
 دایی فردا اومد حال غنچه رو بپرسه . من هم گفتم عالیه .  اونم این داستان رو گفت که زمان بچه گیش همیشه سرش به شکل خنده داری قیچی قیچی بوده و مردم موهاش رو  برای دوای سرما خوردگی میبردن ، به دلیل اینکه اعتقاد داشتن که اون زمانی که توی شکم مامانش بوده هفت ما ه بیشتر سن بارداری مامانش نبوده پدرشو از دست داده و میگفتن موهای چنین فردی با این مشخصات دوای سرما خوردگیه.. ما که واقعا دیدیم نتیجه شو  .
الان چند روزه از اون مورد مریضی میگذره امروز گلاب رفت در کابینت رو باز کرد او شیشه شربت ها رو دید الکی ادای سرفه و مریضی رو در اورد گفت مامان دوا بده من مریضم تب دارم من از بس خندیدم محمد تعجب کرده بود خلاصه مجبور شدم شربت استامینوفن به خوردش بدم  .. اونم با یه روش خوب و همیشگی ..  با سرنگ




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی
   ترانه


نامی یا عصفوره .. نام یا عصفور

یا الله بینا یا الله .. یا الله انطفی النور

ای روزا محمد مهدی این ترانه کودکانه هیفا وهبی رو میخونه و بعدش میره لامپ اتاق خوابو خاموش میکنه . بعد یه بار دیگه روشن و بعدش هم خاموش

از ترانه نجوی کرم همه فقط .. ایدک ایدک ایدک .. رو تکرار میکنه و روی دست باباش میزنه




نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی

سلام مرسی و ممنون از احوال پرسی های همه شما دوستای خوبم همه چیز به خوبی گذشت عروسی برادرم  حسین  و زینب بود که خیلی خوب بود جای همه دوستان سبز خوش گذشت
همه دوستای قدیمی و همسایه ها فامیل دور و نزدیک و دوستای دوران کودکی مامانم که زمان قبل از انقلاب ساکن آبادان بودند و جنگ اونا رو از هم جدا کرده بود ؛ همه توی  این مراسم بودند و با اومدنشون جشن ما رو مزین کردند فامیلای پدری محمد مهدی که از شهرهای نزدیک  ودور زحمت کشیده و کلی راهو  اومدند دوستای خانوادگی همسرم و همکارهای بابام دوستای بچه گیمون اگه بخوام بگم و بنویسم کلی میشه اما روی هم رفته جشن 20 بود تیپ محمد مهدی هم اگه گفتید چی بود یه کت شلوار شیک با کفش مجلسی همه ذوق کرده بودند اما از همه بیشتر ما بودیم که با ذوق به این شاه داماد کوچولو نگاه میکردیم از اول مجلس تا آخرش هم میرقصید و شده بود سوژه فیلمبردار و تمام مدت  می رقصید . جای همه شما دوستان خوبم خالی بود . خصوصا مژده و هستی که قرار بود حتما شرکت کنند اما میدونم که نتونستن . راستی چند تا دیگه از دوستانم رو دعوت کردم اما با اینکه راهشون دور نبود نیومدن . اما من خیلی دوس داشتم میومدن

امشب هم عروسی ندا دختر خاله مدینه منه توی امیدیه . و الان داریم آماده میشیم بریم
برای خودش و آقا عبد الله آرزوی خوشبختی داریم




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی

محمد مهدی با من و بابایی و بابا و مامانم و دایی حسین به جشن اعیاد شعبانیه رفت .. در مجتمع تفریحی فجر که به علت آلودگی هوا مراسم توی حسینیه اونجا برگزار شد. گروه هنری چراغعلی هم بودند. اینم محمد مهدی در آغوش آقا احسان .. مجری توانای سیمای خوزستان

                                     




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی

                                   


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط مامان محمد مهدی

 

اگه میخوای در نظر سنجی شرکت کنی   اینجا  کلیک کن

من شرکت کردم




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مامان محمد مهدی

اینم یه شکار لحظه محمدمهدی و بابایی در حال تماشای تلویزیون .. فکر کنم تام و جری

                                       




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط مامان محمد مهدی

این روزا گل پسر وقتی دانیال پسر عمو امین ش رو می بینه میره پیش دبستانی میخواد بره و کیفش رو هم آماده کرده بابایی هم براش مداد رنگی و مداد پاک کن و مداد تراش و دفتر و کلی کتاب داستان گرفته ولی از همه بیشتر کتابایی که خاله مژده بهش داده رو خیلی دوست داره

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط مامان محمد مهدی

دوستای خوبم سلام وقت همتون به خیر

*ما سه نفری داریم روزهامونو یکی یکی پشت سر هم میگذرونیم و روز شماری برای رسیدن نی نی .راستی سونوگرافی گفته داریم صاحب یه دختر خوشگل میشیم البته خوشگلشو من میگم شاید هم نباشه .

*من دوست دارم دخترم یا شبیه هلیا جون باشه یا اینکه یکتا جون

 

*اما از شما دوستای خوبم می خوام که من و نی نی مو همیشه دعا کنید که وقتی به هوش میام بگن زینب پاشو بچه ات صحیح و سالمه و منتظره بهش شیر بدی تو رو خدا دعا مون کنید از ته دل .

*ازگل پسرم می خوام بگم که داره روز به روز بزرگتر و با نمک تر میشه خودشو با حرفاش تویه دل همه جا کرده با کوچکترین آهنگ شروع به رقص و پای کوبی میکنه .

* روز جمعه خانواده خاله حلیمه و دایی خلیل و خاله مدینه و مامان فاطمه و بابام + زن دایی جون خونه ما نهار دعوت بودن . اگه گفتین غذا چی داشتیم یه غذای جنوبی قلیه میگو و ماهی سرخ کرده جای همه شما سبز بعد از نهار دایی عزیز که همسر خاله حلیمه است طبل ( سطل پلاستیکی) رو برداشت و به زبان عربی ترانه می خوند و رقاص مجاسمون هم کسی جز آقا محمد مهدی نبود آخه شما خبر ندارین عروسی دایی حسین نزدیکه
همه شما دعوتین همه همتون
* چند روز پیش نشسته بودیم یکدفعه محمد گفت مامان خونه بوی یونس میده من تعجب کردم از اینکه پسرم داره شاعرانه حرف میزنه و این چیزها رو متوجه میشه به باباش که گفتم اونم ذوق کرد و از خوشحالی به هوا پرید

* محمد مهدی تسلط خیلی خوبی به زبان عربی پیدا کرده و تقریباً کامل حرف میزنه و متوجه میشه زبان فارسی رو هم خوب خوب حرف میزنه هیچ کدوم از زبانها روی دیگری تاثیر نگذاشته جوری که اطرافیان تعجب میکنن البته بهش فشار نمیاریم و باهاش راحت حرف میزنیم که آروم آروم پیش بره

*  راستی ق رو مثل ترکا گ تلفظ میکنه مث گایگ ( قایق) و گللک ( قلک)

*  با آقایون چنان دست مردونه میده که همه کیف میکنن

*  عاشق رفتن به مهد کودکه کیف و وسایلی که براش خریدیم رو چنان با ذوق باز میکنه و نگاه میکنه و استفاده میکنه که نگو و نپرس . مداد رنگیاشو دونه دونه میشناسه و میگه این چه رنگیه یا اون چه رنگیه

تا بعد .




نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط مامان محمد مهدی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin