
سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که با تماسها و کامنت هاشون لطف و محبت خودشونو به من و محمد مهدی و ملیکا نشون دادن.
شمارش معکوس زایمان من شروع شده یکم اسفند اهواز بیمارستان فاطمه زهرا (س) زیر نظر خانم دکتر فرحناد شده
واسم خیلی دعا کنید دلهره زیاد دارم. دوروز پسر گلمو قراره بزارم پیش مامانم. خیالم راحته اما دلم واسه محمد مهدی میسوزه از اینکه منو نمی بینه نمی دونم چه کار میکنه اما از خداوند می خوام که این فراق رو واسه هر دوتامون آسون کنه و ملیکا رو صحیح و سالم بهمون هدیه بده
بارداری محمد مهدی خیلی راحت بود به طوری که من بیشتر مواقع فکر میکردم که هیچ چیز توی شکمم نیست اما جونم واستون بگه این بار داغونم. تمام بدنم درد میکنه ، دست راستم ، پا درد های شدید شبانه ، کمر درد های شدید ، وَرَم بیش از حد بدنم و صورتم . اما گذشته از همه اینها با جون و دل میگم اشکال نداره دخترم ؛ ما نوکرتیم تو خوب باش ما میسازیم به خدا بعد از تعریف کردن بی خوابی شبها و دردهایی که شب ها خودم تنها باهاشونم و میسازم ته دلم خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود این نعمت هایی که بهم داده محمد مهدی بی صبرانه منتظر آمدن خواهرشه و وسایلشو نگاه میکنه و با ذوق میگه نگاه کن عزیزم اما تمام دستمال مرطوب ها رو استفاده کرده و یه دونه هم نمونده شیشه شیر و پستونک دوتا دوتا خریدم که پسر گلم حسودی نکنه
شعر جدید : گل پسر میخونه « شکر خدا با دادنش ، محمد مهدی و ملیکا رو داد به مادرش » اینو مرتب میگه. وقت اذان یا نماز هم دستاشو میبره بالا و واسه نی نی دعا میکنه میگه: خدایا نی نی مون خوب باشه.
نقاشی بالا هم هدیه الهه جونه که با این کار همه مون رو ذوق زده کرد
الهه جون ممنونیم
سلام دوستای عزیزم
من این روزا درگیر خرید سیسمونی و دیگر متعلقات ملیکا کوچولو هستم . و همه رو یه جورایی با خودم کشونده ام.الان هم اهوازم. توی همین امروز و فرداها هم مشخص میشه که زایمانم اهوازه یا امیدیه
محمد مهدی امیدیه بدنیا اومد . ببینم ملیکا کجا بدنیا میاد
الان اهوازم . برمیگردم بزودی
دوستتون دارم
سلام خوبین سر حالید ؟ سرما و چله و زمستون رو چطور گذروندین ؟ اذیت که نشدید؟ ما خانواده خوشبخت سه نفری هم خوبیم محمد مهدی دل همه اهل فامیل رو با حرفاش برده حرفای گنده گنده و به نظر من بزرگتر از دهنش .
خاله مائده چند روز پیش میگفت زینب پسرت این همه با نمکه ذوق نمیکنی گفتم من هر لحظه شاکر خداوندم که این نعمت رو بهم داد.
روز نهم محرم که مصادف بود بود با سالگرد ازدواج من و ابراهیم بهترین هدیه ای که ما رو در این مناسبت به ذوق در آورده محمد مهدیه که با نگاه کردن بهش خوشبختی ما دوچندان میشه .
بودنش کنار ما و حرفای قشنگش وقتی صداش میکنم مهدی میگه یا عیون مهدی (چشمای مهدی ) این ثروت و دارایی برام کافیه.
امسال از امام حسین فقط سربلندی و سلامتی هممون رو خواستم آینده ی روشنی که ما چهارتا با خوشی و خوشبختی و مهمتر از همه سلامتی کنار هم باشیم اینا برام از خیلی چیزها مهمترن
توی شهر ما رسمه که روز نهم محرم تعذیه ای توی مجالس روضه خونی ها برگزار میشه که این روز روز شهادت حضرت قاسم است که مصادفه با روز عروسیش . بنابراین به این مناسبت توی سینی های روحی که با پارچه های سبز تزین شده و محتویات توی اون یه ظرف حنا ، شمع وعود، برگ سبز ، شیرینی و میوه و گلاب تدارک می بینن و خانوم هایی که روی صورت خودشونو با روبند مشکی پوشوندن و کسی صورت و اندامشونو نمی بینه ؛ این سینی ها رو که مثلا بساط عروسی این مظلومه رو وسط مجلس تاب میدن و عروس و داماد هم اونجا هستن که باز هم مراسم رفتن به صحنه نبرد و کشته شدنشو نشون میده که واقعا دردناکه مداح از زبان مادر حضرت قاسم میگه که من آرزوی عروسیتو داشتم الان باید تو رو توی خاک و خون ببینم
خلاصه این روز مصادف شد با سالگرد ازدواج ما. من هم به این مناسبت یه دونه از این سینی ها درست کردم خیلی هم خوشگل شد اون رو به مراسم بردم و خاله مائده اون دو گردوند به نیت همه دوستان و خانواده مون و واسه همه دعا کردم 
محمد مهدی هم هر روز و هر شب توی دسته سینه زنی که از محله ما رد میشه و هیئت محله مونه شرکت میکرد و زنجیر میزد تا آخرشم پایه بود با دسته میرفت و برمیگشت
زحمت این کار بیشتر گردن بابام بود من که اصلا این گل پسر رو کمتر میدیدم این روزا
همه خاله ها و دایی ها با بچه هاشون خونه بابا بزرگ من جمع بودن . محمد مهدی دائماًً اونجا بود و کیف کرده بود اونا هم با این پسر ما که کوچکترین عضو این جمع بود سرگرم بودن یه روز بالای منبر به جای روضه خون نشسته بود واسشون مداحی کرده بود: عجب رسمیه رسم زمونه .... همه هم موبایل ها رو در آورده بودن و ازش فیلم میگرفتن یکی از شوهر خاله هام خیلی جدی اومد بهم گفت عمو زینب واسه پسرت اسفند دود کن الانه که چشم بخوره منم با شوخی ادای اسفند دود کردنو در آوردم
آقا کوچولو سه تا لباس مشکی هدیه گیرش اومد یکی از خاله سوسن یکی از مامان فاطمه یکی هم از طرف من
فعلا اینا رو داشته باشین تا بعد
سلام و صد سلام
انشا الله که روزهای خوبی رو پشت رو گذاشته و پیش رو داشته باشید ما سه نفر هم با هم دیگه داریم روزهامونو یکی یکی پشت سر میزاریم و منتظر آینده ایم دکتر تاریخ تقریبی عملم رو 13 اسفند داده اما به جنسیت یه ذره شک داره برای همین هم گفته برج 10 باز بیا پیشم با یه سونوگرافی جدید . ولی من خیلی منتظر یه دخترتپل مپل و خوشگل مثل مامانش هستم اسم هم واسش انتخاب کردم ملیکا خانوم اما شما دوستای خوبم اگر یه اسم بهتر سراغ دارید که به اسم محمد مهدی بیاد پیشنهاد بدید قول میدیم که استقبال بشه.
وقتی قرار بود محمد مهدی به دنیا بیاد همش میگفتم که اسم پسر سخته انتخاب کردنش و اسم دختر آسونه اما الان بر عکس این موضوع برام داره اتفاق میفته . فکر میکنم قحط اسم اومده و هیچ اسمی به ذهنم نمیرسه نگران محمد مهدی هستم ای کاش برخوردش عادی باشه و ما هم بتونیم رفتاری داشته باشیم که اون اذیت نشه .من و باباش قرار گذاشتیم که بیشتر توجه مون به پسر ارشد باشه
اما این آقا پسر اصلا مامانو درک نمی کنه از نظر جیش کردن باهاش مشکلی ندارم اما اون اصل کاری رو نمی دونم چه کار کنم روزی چند بار باید کولش کنم و ببرمش بشورمش
یکی دیگه از کارای عجیب و شیطنت بارش اینه که موقع سجده نماز محکم خودشو روی کمرم میندازه جوری که تمام دل و روده ام درد میگیره همش نگران بچه کوچولو هستم به خدا بعضی مواقع مثل بچه کوچولوها گریه میکنم نمی تونم زیاد با این گل پسر کل کل کنم و نمی تونم بی خیال نی نی کوچولو باشم.
این روزها محمد مهدی توی خیال خودش یه نی نی توی شکمش داره اسمشو النا گذاشته و بلوزشو با لا میزنه میگه مامان بابا نگاه کنید بچه ام داره تکون میخوره به منم میگه مامان تو بی بی ش هستی آخه میدونه که نوه پسری به مامان جونش میگه بی بی . البته توی حرف زدن تابع بزرگتر خودشه مثل علی و دانیال و زیاد توی حر ف زدن ازشون تقلید میکنه آخه اونا ازش از نظر سنی بزرگترن وقتی بهم میگه مامان نیگاش کن بچه ام داره تکون می خوره بهش میگم بیا بوسش کنم من قربون بچه بچه ام برم اونم چنان ذوق میکنه
اون قبلنا یه برنامه کوچولو روی کامپیوتر نصب میکردیم که دو تا دختر و پسر بودن و با کوچکترین موزیکی از کامپیوتر شروع به رقصدن میکردن .. از همه خنده دار تر اینکه با صدای نوحه و سینه زنی هم می رقصیدن
حالا داستان محمد مهدی ما هم شده همون حکایت ..
با هر آهنگی پا میشه و شروع میکنه به رقصیدن .. در حد تیم ملی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سلام و صد سلام به روی ماهتون
* ما هنوز درگیریم با سرما خوردگی آقا کوچولو که خوب شده بود اما از بس که حمام میکنه دوباره عود کرد.از بابت دارو خوردن خیالم راحته چون داروها رو یکی یکی خودش میره میاره و با سرنگی که من میکشم ، با کمال میل نوش جان میکنه در این مورد خدا رو شکر مشکلی نداریم.
* چند روز پیش به شوخی به محمد مهدی گفتم: مامانی ، بابا خلف و با تفنگ بزنیم ؟ چنان نه ای از ته دل گفت. بهش گفتم: چرا مامانی ؟ گفت: بابا خلف داداشمه
* یکروز هم داشتیم می رفتیم بیرون شروع کرد به غور و لند کردن که چرا منو نمیبری خونه خاله حلیمه موهامو کوتاه کنه همش موهام میاد توی چشمام
* پسرک من از وقتی که شروع به حرف زدن کرده تقریبا تمام کلمات رو درست میگه و خوب جمله بندی میکنه فقط تراکتور رو بلد نبود درست بگه میگفت: کارکره .حالا که به شوخی ماها میگیم کارکره کلی بهمون می خنده
* در یک لحظه به من میگه مامانی دوست دارم شیش تا به باباش به عربی میگه بابا انه اریدک . بیشترین معیار و اندازه گیریش عدد شیشه منم بهش میگم مامانی قربون چشمات، زندگیم منم دوستت دارم اونم زیاده زیاد محمد اینو الان میگم تا اخر هم بدون که تو نفس مامانی زندگی مامانی
* به خاله حلیمه میگه خاله چاکرتیم نمی دونم این جملات رو از کجا یاد گرفته منم اولش تعجب مردم و سعی کردم بهش بفهمونم که این کلمه کلمه زیاد مناسبی نیست اما خوب دو سه بار دیگه هم تکرارکرد
* شعرهایی که بهش میگیم و خوب میخونه و دوست داره و مرتب تکرار میکنه
* تا عدد سه به انگلیسی میگه. تا 10 رو به فارسی
* امام اول و دوم و سوم رو بلده اما بعضی وقتا قاطیشون میکنه
* ماهی و گربه و شیر رو هم به اینگلیسی میگه
* دوربین رو میگیره دستش و ژست عکاسها رو میگیره میگه مامان برقص تا من ازت عکس بگیرم
******************
فعلن اینا رو داشته باشین تا یه فرصت دیگه
گروه نمایش رامهرمز در رامشیر برنامه ای برای کودکان اجرا کردن که من و محمد مهدی رو عمو محمد دعوت کرد و این عکس هم هدیه و یادگار اون روزه که عمو برای محمد مهدی گرفت
نمایش شش جوجه کلاغ و روباه مکار .. به کارگردانی خانم عباس زاده
محمدمهدی: عمومحمد ممنونم و دوستت دارم .. شیش تا![]()

دوستان عزیزم؛ خوبین؟ الحمد الله . ما که اگر ببینیم یه خار کوچولو توی پای یکی از شما رفته ناراحت میشیم . با این ویروس جدید چه کار میکنید روش پیشگیری تون چیه ؟ من که هر لحظه و ثانیه نگران محمد مهدی هستم . چند روز پیش سرما خورد من و بابا ابراهیم ، گل پسر رو بردیم دُختُر (دکتر به زبون محمدمهدی ) و تجویز کلی دوا + چهارتا آمپول . بیچاره پسر تا فهمید موضوع جدیه با نگاه به من و باباش التماس میکرد ما هم چاره ای نداشتیم چون می خواهیم عروسک سالم و سرحال پیشمون باشه نه اینکه با اون خس خس سینه و نفس تنگ . من که با هر سرفه اش میگفتم الهی دردت بخوره توی سر مامانت.
همون شب دایی خلیل و خانواده مهربونش اومدن خونه ما . دایی حال و احوال مارو پرسید از محمد پرسید گفتیم سرما خورده. اونم شدید و تب داره... دایی کمی از این در گفت و از اون در که باید مواظب باشید که خدای نکرده تشنج نکنه . مرتب پاشویه بشه و شب سعی کنیم بیدار بمونیم ما هم قول دادیم این کارها رو بکنیم . اما انگار که اطمینان نداشت آروم در گوشم گفت دایی دوای درد پسرت پیش منه منم خوشحال شدم گفتم چیه؟ دایی گفت باید یه ذره از موهای سرم رو بچینی و غروب فردا زیر پاش دود بدی اما بین خودمون باشه اگر خوب شد من بهت میگم سرّ این راز چیه.
خانومش ناراحت شد گفت اوس خلیل تا الان چهار تا بچه بزرگ کردم همشون سرما خوردن حتی علیرضا تشنج هم شده چرا تا الان به ما این موضوع رو نگفتی؟ اونم با خنده این رو اضافه کرد که مگه نمیدونی نوه عزیزتره...
منم فردای اون روز با جون و دل این عملیات رو انجام دادم و نتیجه ش رو گرفتم . واقعا عجیب بود محمد مهدی خوب خوب شد باورتون میشه اما پسر من خوب شد حتی دیگه دوا نخورد.
دایی فردا اومد حال غنچه رو بپرسه . من هم گفتم عالیه . اونم این داستان رو گفت که زمان بچه گیش همیشه سرش به شکل خنده داری قیچی قیچی بوده و مردم موهاش رو برای دوای سرما خوردگی میبردن ، به دلیل اینکه اعتقاد داشتن که اون زمانی که توی شکم مامانش بوده هفت ما ه بیشتر سن بارداری مامانش نبوده پدرشو از دست داده و میگفتن موهای چنین فردی با این مشخصات دوای سرما خوردگیه.. ما که واقعا دیدیم نتیجه شو .
الان چند روزه از اون مورد مریضی میگذره امروز گلاب رفت در کابینت رو باز کرد او شیشه شربت ها رو دید الکی ادای سرفه و مریضی رو در اورد گفت مامان دوا بده من مریضم تب دارم من از بس خندیدم محمد تعجب کرده بود خلاصه مجبور شدم شربت استامینوفن به خوردش بدم .. اونم با یه روش خوب و همیشگی .. با سرنگ
نامی یا عصفوره .. نام یا عصفور
یا الله بینا یا الله .. یا الله انطفی النور
ای روزا محمد مهدی این ترانه کودکانه هیفا وهبی رو میخونه و بعدش میره لامپ اتاق خوابو خاموش میکنه . بعد یه بار دیگه روشن و بعدش هم خاموش![]()
از ترانه نجوی کرم همه فقط .. ایدک ایدک ایدک .. رو تکرار میکنه و روی دست باباش میزنه![]()

سلام مرسی و ممنون از احوال پرسی های همه شما دوستای خوبم همه چیز به خوبی گذشت عروسی برادرم حسین و زینب بود که خیلی خوب بود جای همه دوستان سبز خوش گذشت
همه دوستای قدیمی و همسایه ها فامیل دور و نزدیک و دوستای دوران کودکی مامانم که زمان قبل از انقلاب ساکن آبادان بودند و جنگ اونا رو از هم جدا کرده بود ؛ همه توی این مراسم بودند و با اومدنشون جشن ما رو مزین کردند فامیلای پدری محمد مهدی که از شهرهای نزدیک ودور زحمت کشیده و کلی راهو اومدند دوستای خانوادگی همسرم و همکارهای بابام دوستای بچه گیمون اگه بخوام بگم و بنویسم کلی میشه اما روی هم رفته جشن 20 بود تیپ محمد مهدی هم اگه گفتید چی بود یه کت شلوار شیک با کفش مجلسی همه ذوق کرده بودند اما از همه بیشتر ما بودیم که با ذوق به این شاه داماد کوچولو نگاه میکردیم از اول مجلس تا آخرش هم میرقصید و شده بود سوژه فیلمبردار و تمام مدت می رقصید . جای همه شما دوستان خوبم خالی بود . خصوصا مژده و هستی که قرار بود حتما شرکت کنند اما میدونم که نتونستن . راستی چند تا دیگه از دوستانم رو دعوت کردم اما با اینکه راهشون دور نبود نیومدن . اما من خیلی دوس داشتم میومدن
امشب هم عروسی ندا دختر خاله مدینه منه توی امیدیه . و الان داریم آماده میشیم بریم
برای خودش و آقا عبد الله آرزوی خوشبختی داریم

